|
چهارشنبه ای در چهار
نگاه
زمان: بيست آبان يک
هزار و سيصد و هشتاد و سه خورشيدی، بعد از ظهر يک چهار شنبه ی خنک
پاييزی. مکان: خيابان استاد نجات اللهی (ويلای خودمان)، کوچه شهيد
صارمی، مرکز حفظ و پژوهش موسيقی ايران (حفظ واشاعه ی خودمان)
نگاه اول:
خبر ها حاکی اند که
ميهمان عزيزی در راه است. دوستان کلاسيک کار. هر چه باشد حتی اگر
شده برايمان تنها کارگاه ساز و اتاقی که گنجه ای می گفت خيلی پيش
ترها کلاس فروتن بوده است و حالا بدون کوچکترين اعتراضی تنها
استراحت گاهی ساده بود يا حتی تنها همان حياط خشک و خالی با آن حوض
موربش برايمان بماند؛ ميهمان برای ما ايرانی ها عزيزترين رسيده
است. قدمش سر چشم. خصوصا برای ما مدعيان پرچمدار سنت هايی ديرينه
که مدت هاست حس می کنيم به سرعت در اطرافمان رنگ می بازند اما به
طرز شگفت آوری با سرعتی بيشتر از آن در وجود ما ريشه می دوانند.
برای ما مدعيان فرهنگ ايرانی. فرهنگ همزيستی مسالمت آميزی که نه
تنها يک صد سال پيش درويش خان را وادار به سکوت کرد و کمی پيش صبا
را دق داد و شهنازی را خانه نشين کرد؛ بلکه يک هزار سال پيشتر از
آن شاهنامه سرزمين مان را به نام اجنبی بی نام و نشانی توشيح نمود.
پس ميهمان ما نه بر چشممان که بر سر ما جای دارد. يادمان نرود.
در جامعه ی امروز ما هر
صدايی که کمترين بهره ای از ذوق و زيبايی برده باشد آن هم نه در
معنای خاصش که در معنای بسيار پهناور عامش، موسيقی شمرده می شود.
در چنين آشفته بازاری موسيقی کلاسيک البته جزو هنرهای جدی و قابل
بررسی و احترام است و شايد در ميان انواع ديگر موسيقی، هم خانگی اش
با ما سزاوارتر است. اين نوع هنر موسيقی مربوط به دوران گذشته ی
فرهنگ ديگری يعنی فرهنگ اروپا است. از اين نظر تقريبا همان موسيقی
سنتی مردمان آن ديار است که در دوره ی زمانی خاصی آن را کلاسيک می
ناميدند. البته موسيقی کلاسيک در حال حاضر معنای گسترده تری نيز
يافته است. تفاوت
هايش با موسيقی
سنتی ما بسيار زياد است که در بيشتر موارد، از اختلاف فرهنگ ها
ناشی می شود. امروزه با پايان يافتن دوران اوج وشکوفايی اين هنر،
نمونه های اين موسيقی با حمايت های زياد نهاد های دولتی آن ديار و
با کمک علاقمندان و دوست داران اين هنر، حفظ می گردد و در معنای
عام ترش در دوره های کنونی با شيوه های مدرن نيز آميخته شده است
اما به هر حال اين هنر زيبا جزيی از مجموعه ی پر ارزش دستاوردهای
بشری است. بنابراين دوستان جديدمان را در يابيم که هر چند از فرهنگ
و تمدن ديگری برخوردارند اما فراموش نکنيم که در ميان بسياری از
گزينه های ديگری که ممکن بود برگزيده شود؛ به هر حال آنها از فرهنگ
و تمدنی برخوردارند. پس قدر ميهمان عزيزمان را بدانيم.
نگاه دوم:
صبح چهارشنبه تلفنی خبر
دار شديم که بايد برويم مرکز و وسايل مان را از داخل کمد ها جمع
کنيم. خبر مبهم اما صريح بود. هزارها فکر از سرم گذشت. خاطرات تلخ
و شيرين اين چهار سال را دوره می کردم تا حدود ساعت سه به مرکز
رسيدم. توی راه پله ها همه جا پر از کارتن بود و کارگرها همينطور
تند تند می آمدند و می رفتند. در سالن شرقی طبقه ی دوم که اتاق
گروه سپهر هم آن جاست سه تا پيانو گذاشته بودند. مات و مبهوت بودم
که يکی از بچه ها رسيد. بار و بنديل کرده بود و داشت می رفت.
پرسيدم چه خبر است؟ گفت والله نمی دانم اما ظاهرش شبيه کودتاست.
کلی خنديدم و گفتم چرا کودتا؟ در حالی که پيانوها را نشان می داد
گفت اين تانک ها همه جا را گرفته اند. از تشبيهش بيشتر خنده ام
گرفت.
در اتاقم را که گشودم
اما، خنده بر لبانم خشکيد. يک تانک هم آن جا بود! هر چه کردم تا
امروز نتوانستم اين ذهنيت حاصل از آن تشبيه را از ذهنم پاک کنم.
حتما او هم تا هميشه اين احساس را خواهد داشت.
سر و کله ی بقيه بچه ها
هم کم کم پيدا شد. يکی می گفت کسی برای اين کار ها از ما اجازه
نگرفته بود. کلی از دستش خنديديم انگار هميشه برای اين کارها اجازه
می گرفته اند. باری گفتيم و خنديديم و بساط چايی، کتاب ها، نوار ها
و سازها و هر چه که بود را در گليم هامان پيچيديم. جوان تر ها اما
نمی خنديدند. سعی کرديم با شوخی به حرف واداريمشان. اما باز مغموم
به خود می خزيدند. حرف نمی زدند تا بغضشان آشکار نگردد. ما با خنده
اين کار را می کرديم.
دلم می خواست بيشتر
بدانم که چه خبر است. يکی گفت بزرگان مان با بزرگان شان پيشتر صحبت
کرده بودند اما قرار بر اين نبود و کس ديگری پيدا نشد که چيزی
بيشتر بداند يا بگويد. دم در که رسيديم شخصی به تابلوی چوبی که
رويش نوشته بود مرکز حفظ و پژوهش موسيقی ايرانی خيره شده بود. گويا
با اثاث ها آمده بود. ما را که خانه به دوش ديد تک خنده ای زد و
گفت اين تابلو را هم بايد باز کنيم و جواب شنيد که قبلا هم يک بار
دزديده شده بود.
نگاه سوم:
يادگارها، نماد ها و
سمبل ها برای هر ملتی گران قدرند. ساختمان مرکز حفظ و پژوهش موسيقی
ايرانی که در اختيار سازمان صدا و سيماست به تاييد همگان وضعيتی
کاملا نمادين دارد. اين مکان حتی قابليت آن را دارد که مبدل به
موزه ی ويژه ی موسيقی رديف ايران گردد.
بی گمان حرکت دوباره ی
موسيقی ايران پس از مدتی رکود و رخوت از اينجا آغاز شد. در ميانه ی
ده ی چهل. آتش جاودان اين موسيقی به يمن نفس های گرم بزرگانی چون
برومند و هرمزی و دوامی و فروتن و بسياری ديگر از زير لايه های
قطور خاکستر بی توجهی ها و نادانی ها به در آمد و گل گرفت. خميره ی
همه آنها که امروزه موسيقی دانانی بنام به شمار می آيند با همين
آتش پخته شد و قوام يافت و حالا هر کدام ستونی استوار از عمارت
دلگشای موسيقی ايرانی اند با باری گران بر دوش.
اين مرکز نه تنها
يادگار انسان
هايی به ياد
ماندنی است بلکه جدی ترين مرکز توليد و جمع آوری آثار راستين و
جاودان و سرنوشت ساز موسيقی دستگاهی ايران نيز بوده است. رديف های
ميرزاعبدالله فراهانی توسط برومند، رديف های بهاری و هرمزی و فروتن
و ديگران در اين مرکز ضبط و گردآوری شد. نخستين اجراهای جدی موسيقی
ايرانی توسط همين مرکز و گروه های آن پی ريزی گرديد و بی گمان
بسياری از حرکت های موفقيت آميز و تاثير گذار در اين موسيقی که
بعدها توسط هنرمندان دنبال شد، از مرکز ريشه گرفته بود.
آرشيو غنی مرکز ضمن آن
که هنرمندان را با گذشته ی خود و آثار بزرگان موسيقی ايران آشنا
کرد باعث شد تا بسياری از نواخته های گران قدر استادانی که در دوره
ای مورد بی توجهی قرار گرفته بودند از بين نرود. هر چه از سه تار
نوازی ابوالحسن صبا يا بهتر بگوييم هر چه از سه تار به جای مانده
از همين آرشيو مانده است.
اين جا به حقيقت خانه
موسيقی ايرانی است و برای موسيقی دانانش يادگاريست بی بديل. در طول
نيم قرن زندگی مرکز، کمتر هنرمند اين موسيقی است که روزی گذرش به
اينجا نيافتاده باشد. اين ديوارها برای موسيقی ايرانی تکرار نشدنی
است. سال
های پايانی
زندگانی آخرين بازماندگان راستين هنر موسيقی ايرانی اين جا گذشته
است و اکنون هوای اين اتاق ها آغشته به آخرين نفس
های بزرگان
موسيقی ماست. اين پله ها هنوز صدای پای عبدالله خان دوامی را می
شناسند که زمزمه کنان چون نسيم بر آن ها می گذشت و اين ديوارها به
ياد دارند که حاج سعيد خان هرمزی چگونه همين جا و در هنگام آموزش
موسيقی به اغما رفت.
در طول اين سال
ها شايد بارها
مرکز از هدف اصلی خود دور و دورتر رفته بود. دوره ای حتی تنها يک
آموزشگاه موسيقی بود. اما آنجا موسيقی ايرانی درس می دادند. اين
است که حالا دل
هايمان تاب تحمل
ندارد. اين همه پيانو اين جا چه می کند؟! کسی نگفت موسيقی کلاسيک و
مرکز پژوهشش خوب نيست يا حتی دوستشان نداريم. اما سؤال اين است که
اگر به فرض در کشور اتريش بخواهند روی موسيقی ايرانی کار و پژوهش
کنند - که می کنند - آيا مرکزيت آن را در کنسرواتوار ملی وين می
گذارند!؟ و عکس و مجسمه ی جناب ميرزا را سر درش نصب می کنند!؟ و
زيرش می نويسند مرکز حفظ و پژوهش موسيقی ايراني؟! يا موزه ی خانه ی
موتزارت در سالزبورگ را به آن تعلق می دهند!؟ از در و ديوارش سه
تار و تار آويزان می کنند!؟ و سر در خانه می نويسند: خانه ی قديمی
موتزارت، مرکز حفظ و پژوهش موسيقی ايراني؟!
نگاه چهارم:
خوشبختانه کارنامه مان
بد نيست. هرگز مثل زمان برومند نبوديم. ولی به نظر دست کم از هر
دوره ی ديگری بهتر بوديم. البته به واقع بعدا معلوم خواهد شد ولی
بياييم حالا که مهمان داريم آبرو داری که نه، ما را چه به اين حرف
ها، بياييم يک نگاهی به سر و وضع خودمان بياندازيم.
همه می دانيم که با هم
اختلاف نظر و سليقه کم نداشتيم. ولی کم کم ياد گرفتيم که همديگر را
با اختلاف هايمان بپذيريم. شايد نسل قبل از ما آن هم صد البته به
خاطر خيلی شرايط نا متعادل زمانشان با هم مراوده ی زيادی نداشتند.
نسل استادان مان. اما ديديم که بعضی هاشان هم کنار هم دور يک ميز
نشستند. خيلی ها چه از بيرون و چه از درون هنوز هم آواز مخالف شان
را خوانده اند و می خوانند. اما ما فارغ از اين حرف ها با دغدغه
های کمتر و در شرايطی بهتر کنار هم گرد آمديم و کار گروهی را تجربه
کرديم. تجربه ای گران قدر که فراموشش نخواهيم کرد. اگر قرار شد
برای ما تنها خاطره ی آن ديوار ها باقی بماند، جای هزار افسوس، اما
يادمان نرود آن بهره ها را که برده ايم.
يکساله شدن گاهان را
فراموش نکنيد. بيش از يک سال هر چهارشنبه يی که می رسيد يادمان می
افتاد که نکند امروز در مرکز جلسه باشد و برای اطمينان با هم تماس
می گرفتيم. گروه سپهر را که حالا متشکل از بهترين نوازندگان کشور
است و جزو بهترين گروه های موسيقی، ما همه با هم ساختيم. هفته ی
پژوهش و شب های کاخ گلستان را فراموش نکنيم. جشنواره ی فجر هشتاد و
دو و همين طور روز زمين پاک.
مساله ی حقوق ها يادمان
نمی رود. همين ما بوديم که آن قدر پا فشرديم تا حق مان را ستانديم.
دست در دست هم و در کنار هم. حتی يک روز در هفته، استوديوی مرکز را
هم پس گرفتيم. نترسيديم که بگويند اين کارها قديمی است، خوانديم و
نواختيم و در آرشيو خواهد ماند.
اگر قرار شد برای ما
تنها خاطره ی آن ديوار ها باقی بماند؛ يادمان نرود اتاق 22 که
فرشاد را آن جا راحت تر از خانه اش می يافتی که روی سه تار صبا کار
می کرد. اتاق 14 احمد رضاخواه به همراهی بهنام، بهاره، مسعود،
آساره، احسان و حسين آثار جاودان موسيقی ايرانی از ضربی ها گرفته
تا تصنيف ها را می زدند و می خواندند. روزهای اول، طلايی هم می
آمد. از وقتی هم که ديگر نيامد جايش واقعا خالی بود. اتاق های بغلی
معمولا نعمت يا کاوه يا نازلی و مينو را می يافتی نالان از کوک
نشدن سنتورهای مرکز.
آن طرف ديگر آرشيو بود.
يادتان هست چقدر کوشيديم تا درش باز شد؟! کنار آرشيو، کلاس گروهی
بود که کيانی و بيانی برگزار می کردند و در اتاق کنارش هم گاهی
نمازی شش دانگ چپ کوک می خواند و گاه شفيعی. صدای ساز يوسف و
شاهانی هم از آن سوتر بلند بود.
اتاق 24 احمد مير هاشمی
با کمانچه ی باقرخان و 23 بصام با تار جناب ميرزا درگير بودند.
اتاق 21 هم ديگری با ضرب صفحه ها کلنجار می رفت. حداديان عزيز را
که گفتارش، رفتارش، خنديدنش و همان غربت غريب بودنش سرشار از بزرگ
ترين درس های زندگی بود و رفتن بی هنگامش آتش به جانمان افکند؛
کلاسش تا روزهای آخر در همين اتاق 24 بر قرار بود.
دوستان و ياران، اگر
قرار شد که برای ما تنها خاطره ی آن ديوارها باقی بماند؛ فراموش
نکنيم که روزگاری هم اين جمع و اتحاد ما بود که نامش را مرکز حفظ و
اشاعه ی موسيقی ايرانی گذاشته بودند.
فريد خردمند
10/ آذر/ 1383
|